زندگی
چشمهایت را ببند به دوران کودکیت برگرد بچه که بودی از زندگی چه میدانستی؟ نگاهت معصوم بود، بزرگترین دلخوشی ها داشتن اسباب بازی دوستت، پوشیدن کفش بزرگترها و حتی خوردن یک تکه کوچک شکلات. بچه که بودی حسادت، کینه و نفرت در قلب کوچکت جایی نداشت، دوست داشتنت پاک و بی ریا بود، و بخشیدنت با رضایت ، چاره ناراحتی ات لحظه ای گریستن بود و بس، و این پایان تمام کدورت ها می شد، و می خندیدی و در دنیای خودت غرق می شدی! چه شد؟ و خنده هایت از سر اجبار، برگرد ! به خودت کمک کن تا از سردرگمی ها رها شوی، باز هم زندگی کن، می توان بود؟.... کاش هرگز بزرگ نمی شدیم ...
و خنده های کودکانه ات از ته دل،
بزرگ شدی؟؟
نگاه معصومت سردرگم شد،
اگر حسود نشدی، اگر کینه به دل نگرفتی، و اگر متنفر نیستی ،
یاد گرفتی که ببینی و تجربه کنی و مغموم شوی
می بخشی در حالی که رنجیده ای،
با تمام وجود گریه میکنی اما از ته دل نمی خندی،
باز هم کودکی باش سبکبار
روحت را آزاد کن
تا بتوانی دوباره نفسی بکشی،
بخواه که تنها خودت باشی،
می توانی، تنها اگر بخواهی
در انتظار لبخند گرم کودکانه ات
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |

