تبليغاتX
زندگی
زندگی

در زلال لاجوردين سحرگاهي

 پيش از آني که شوند از خواب خوش بيدار

 مرغ يا ماهي

 من در ايوان سراي خويشتن

 تشنه کامي خسته را مانم درست

جان به در برده ز صحراهاي وهم آلود خواب

 تن برون آورده از چنگ هيولاهاي شب

 دور مانده قرن ها و قرن ها از آفتاب

پيش چشمم آسمان : درياي گوهربار

از شراب زندگي بخشنده اي سرشار

دستها را مي گشايم مي گشايم بيشتر

 آسمان را چون قدح در دست مي گيرم

 و آن زلال ناب را سر مي کشم

 سر مي کشم تا قطره آخر

مي شوم از روشني سيراب

 نور اينک در رگهاي من جاري است

آه اگر فريادم از اين خانه تا کوي و گذر مي رفت

بانگ برمي داشتم

اي خفتگان هنگام بيداري است

نوشته شده در 87/09/12ساعت 12:33 توسط صدف| |

سلام

امروز تولدم بود هیچکس بهم تبریک نگفت

ممنون از لطف دوستان

نوشته شده در 87/09/03ساعت 20:7 توسط صدف| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ