تبليغاتX
زندگی


زندگی

وقتي از تو دل بريدم          جز خودت چيزي نديدم
پي هر كسي كه رفتم             اخرش به تو رسيدم                                                        
حالا كه رفتم و گشتم                ميبينم تكي تو دنيا
نميشه تو رو عوض كرد             حتي با شباي رويا
 
انگار اسمون نميخواست            ببينه ماها رو با هم
يادته لحظه ي اخر             زير اون بارون نم نم
 
گل سرختو گرفتي              دادي دستم گل مريم
دست من نبود نه از تو           بلكه از خودم گذشتم
 
عشقتو خواستم بذارم               لاي خاطرات دفتر
اما ياد تو نمي گذاشت           ميومد دوباره از سر
 
توي يك غروب جمعه             اصل مطلبو نوشتم
پي هيچ كس نمي گردم          چون تويي اول و اخر
 
 حالا كه رفتم و گشتم              ميبينم تكي تو دنيا
نميشه تو رو عوض كرد             حتي با شباي رويا
 
يادته خواستي بمونم             ناله كردم كه نميشه
حالا عمريه اسيرم               توي دام زرد غربت
 
اما اسمشه كه نيستي             با مني همش....هميشه
من كه تقصيري نداشتم                  تلخه قانون جدايي
 
من و تو سرش نميشه            ميزنه چه تيشه هايي
ولي حق داري بگي كه           اينا حرفه....بي وفايي
 
حالا كه رفتم و گشتم              ميبينم تكي تو دنيا
نميشه تو رو عوض كرد        حتي با شباي رويا
                                                   
                                                               سروده از مريم حيدر زاده 
نوشته شده در 86/10/27| ساعت 9:23| توسط صدف| |

چشم فروبسته اگر وا کنی
درتو بود هر چه تمنا کنی
عافیت از غیر نصیب تو نیست
غیر تو ای خسته طبیب تونیست
از تو بود راحت بیمار تو
نیست به غیر از تو پرستار تو
همدم خود شو که حبیب خودی
چاره خود کن که طبیب خودی
غیر که غافل ز دل زار تست
بی خبر از مصلحت کار تست
بر حذر از مصلحت اندیش باش
مصلحت اندیش دل خویش باش
چشم بصیرت نگشایی چرا ؟
 بی خبر از خویش چرایی چرا ؟
صید که درمانده ز هر سو شده است
غفلت او دام ره او شده است
تا ره غفلت سپرد پای تو
 دام بود جای تو ای وای تو
خواجه مقبل که ز خود غافلی
خواجه نه ای بنده نا مقبلی
از ره غفلت به گدایی رسی
ور به خود ایی به خدایی رسی
پیر تهی کیسه بی خانه ای
داشت مکان در دل ویرانه ای
روز به دریوزگی از بخت شوم
شام به ویرانه درون همچو بوم
گنج زری بود در آن خکدان
چون پری از دیده مردم نهان
پای گدا بر سر آن گنج بود
لیک ز غفلت به غم ورنج بود
گنج صفت خانه به ویرانه داشت
غافل از آن گنج کهد ر خانه داشت
عاقبت از فاقه و اندوه و رنج
مرد گدا مرد و نهان ماند گنج
ای شده نالان ز غمو رنج خویش
چند نداری خبر از گنج خویش؟
گنج تو باشد دل آگاه تو
گوهر تو اشک سحرگاه تو
مایه امید مدان غیر را
کعبه حاجات مخوان دیر را
غیر ز دلخواه تو آگاه نیست
ز آنکه د لی رابدلی راه نیست
خواهش مرهم ز دل ریش کن
هر چه طلب می کنی از خویش کن

                                                                  رهي معيري

نوشته شده در 86/10/22| ساعت 0:13| توسط صدف| |

اين ترانه بوي نان نمي‌دهد
بوي حرف ديگران نمي‌دهد
سفرهء دلم دوباره باز شد
سفره‌اي كه بوي نان نمي‌دهد
نامه‌اي كه ساده و صميمي است
بوي شعر و داستان نمي‌دهد:
…با سلام و آرزوي طول عمر
كه زمانه اين زمان نمي‌دهد
كاش اين زمانه زير و رو شود
روي خوش به ما نشان نمي‌دهد
يك وجب زمين براي باغچه
يك دريچه، آسمان نمي‌دهد
وسعتي به قدر جاي ما دو تن
گر زمين دهد، زمان نمي‌دهد!
فرصتي براي دوست داشتن
نوبتي به عاشقان نمي‌دهد
هيچ كس برايت از صميم دل
دست دوستي تكان نمي‌دهد
هيچ كس به غير ناسزا تو را
هديه‌اي به رايگان نمي‌دهد
كس ز فرط هاي‌و‌هوي گرگ و ميش
دل به هي‌هي شبان نمي‌دهد
جز دلت كه قطره‌اي است بيكران
كس نشان ز بيكران نمي‌دهد
عشق نام بي‌نشانه است و كس
نام ديگري بدان نمي‌دهد
جز تو هيچ ميزبان مهربان
نان و گل به ميهمان نمي‌دهد
نااميدم از زمين و از زمان
پاسخم نه اين ، نه آن…نمي‌دهد
پاره‌هاي اين دل شكسته را
گريه هم دوباره جان نمي‌دهد
خواستم كه با تو درد دل كنم
گريه‌ام ولي امان نمي‌دهد…
"قيصر امين پور
نوشته شده در 86/10/17| ساعت 8:54| توسط صدف| |

بازم ببار اي آسمون شايد منم گريه كنم

بغض سكوت و بشكنم اشكم. به تو هديه كنم
نگاه نكن كه ساكتم دلم اسير سايه هاست
نگاه خستمو ببين كه لبريز از گلايه هاست
كوير خشك گونه ام اشكي به روي خود نديد
لبانم ز خنده دور شدن هيشكي كلامي نشنيد
يه عمره غم تو دلم نشسته بيرون نميره
لباي بي خنده من تو حسرت و غم ميميره
رفت و منو تنها گذاشت
روزو شبا يه عمره منو به بازي ميگيرن
ستاره هاي نقره اي تو دست ابرا اسيرن
اي آسمون تو هم ببار شايد يه كم سبك شي
نگاه به بغض من نكن نگو به زودي پير ميشي
ديگه گذشت از من و دل شكوفه ها منتظرن
دشتاي سبز تو يه عمريه كه باريدن
نوشته شده در 86/10/16| ساعت 9:31| توسط صدف| |

در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نميآيد
اندوهگين و غمزده مي گويم
شايد ز روی ناز نمي آيد
چون سايه گشته خواب و نمي افتد
در دامهای روشن چشمانم
می خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه هاي نبض پريشانم
مغروق اين جوانی معصوم
مغروق لحظه های فراموشی
مغروق اين سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشی
مي خواهمش در اين شب تنهايی
با ديدگان گمشده در ديدار
با درد ‚ درد ساكت زيبايی
سرشار ‚ از تمامی خود سرشار
مي خواهمش كه بفشردم بر خويش
بر خويش بفشرد من شيدا را
بر هستيم به پيچد ‚ پيچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
در لا بلای گردن و موهايم
گردش كند نسيم نفسهايش
نوشد بنوشد كه بپيوندم
با رود تلخ خويش به دريايش
وحشي و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله هاي سركش بازيگر
در گيردم ‚ به همهمه ی در گيرد
خاكسترم بماند در بستر
در آسمان روشن چشمانش
بينم ستاره های تمنا را
در بوسه های پر شررش جويم
لذات آتشين هوسها را
می خواهمش دريغا ‚ می خواهم
می خواهمش به تيره به تنهايی
می خوانمش به گريه به بی تابی
می خوانمش به صبر ‚ شكيبايی
لب تشنه می دود نگهم هر دم
در حفره های شب ‚ شب بی پايان
او آن پرنده شايد می گريد
بر بام يك ستاره سرگردان
 
فروغ فرحزاد

 

نوشته شده در 86/10/12| ساعت 7:24| توسط صدف| |


خانواده ای در زندگی با مشکلات و سختی های
زیادی مواجه شده بود.
مرد، دچار شکست مالی شده بود، فرزندشان
بیماری لاعلاجی گرفته بود و
افسردگی و نا امیدی تمام خانواده را محاصره
کرده بود. زنِ خانواده هرچقدر
سعی می کرد امیدِ رفته بر باد را به خانه
برگرداند موفق نمی شد و کاری از
پیش نمی رفت. تا اینکه روزی لباس سیاه پوشید و
غمگین در گوشه ای نشست.
همسرش پرسید: چرا لباس سیاه پوشیده ای؟ زن گفت:
مگر نمی دانی که او مرده
است؟ مرد با تعجب پرسید: چه کسی مرده است؟ زن
پاسخ داد: خدا . مرد با
تعجب گفت: چطور می توانی چنین چیزی بگویی؟
چطور ممکن است خدا بمیرد؟ زن
گفت:اگر خدا نمرده است، پس دلیل این همه غصه و
ناامیدی چیست؟ آيا نا
اميدي كامل ازیک شخص، مرده پنداشتن او نيست؟
تو فقط از شرمت مجلس ختم نمي
گيري ولي همان تصوري كه راجع به يك مرده داري
را از خداوند نيز داري.
این داستان، داستان هر روز اغلب مردم است.
بیشتر انسانها به سوگ خداوند نشسته اند.
خدای بیشتر انسانها مرده است.
چرا که اگر زنده بود، اينهمه نا امیدی،
افسردگی، پوچی و بدبختي نبود .
ارتباط با خدا نزد خیلی از آدما دیگه معنایی
نداره
ارتباط باهاش داره بی معنی میشه

 

این داستان تو روزمیلهام بود دیدم خوبه بنویسم بقیه هم بخونن

نوشته شده در 86/10/05| ساعت 0:19| توسط صدف| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست