تبليغاتX
زندگی


زندگی

هنوزم در پی اونم  که می شه عاشقش باشم  

مث دریای من باشه منم چون قایقش باشم  

 

هنوزم در پی اونم که عمری مرحمم باشه  

شریک خنده و شادی رفیق ماتمم باشه  

 

هنوزم در پی اونم که عشقش سادگی باشه  

نگاههای پر از مهرش پناه خستگیم باشه  

 

می گن جوینده یابندس ولی پاهای من خستس  

من حتی با همین پاها می رم تا حدی که جا باشه

 

هنوزم در پی اونم که اشکهامو روی گونم  

با اون دستهای پرمهرش  کنه پاک و بگه جونم بگه جونم

 

نکن گریه منم اینجام  بزار دستهاتو تو دستام

تو احساس منو می خوای منم ای وای ترو می خوام  

نوشته شده در 86/09/29| ساعت 0:26| توسط صدف| |

گوشها منتظر بانگ جرس‌هاي من‌اند
كوچه‌ها منتظر بانگ قدم‌هاي تو اند
تو از اين برف فرو آمده دلگير مشو
تو از اين وادي سرمازده نوميد مباش
«دي» زماني دارد
و زمستان اجلش نزديك است
من صداي نفس باغچه را مي‌شنوم
و صداي قدم گل را در يك قدمي
و صداي گذر گرده گل را در بستر باد
و صداي سفر و هجرت دريا را در هودج ابر
و صداي شعف فاخته را در باران
و صداي اثر باران را بر قوس و قزح
و صداهايي
نمناك
و مرموز
و سبز
عجب آواز خوشي در راه است
نوشته شده در 86/09/25| ساعت 22:48| توسط صدف| |

در تاريكی چشمانت را جستم
در تاريكی چشمهايت را يافتم
و شبم پر ستاره شد
.
تو را صدا كردم
در تاريكترين شب ها
دلم صدايت كرد
و تو با طنين صدايم به سوی من آمدی
با دست هايت برای دست هايم آواز خواندی
.
با تنت برای تنم لالا گفتی
چشم‌های تو با من بود
و من چشم‌هايم را بستم
چرا كه دست‌های تو اطمينان بخش بود
.
صدايت می‌زنم گوش بده
قلبم صدايت می‌زند
.
شب، گرداگردم حصار كشيده است
و من به تو نگاه می‌كنم
.
از پنجره‌های دلم
به ستاره‌هايت نگاه می‌كنم
چرا كه هر ستاره آفتابی است
.
من آفتاب را باور دارم
من دريا را باور دارم
و چشم‌های تو سرچشمه ‌درياهاست
انسان سرچشمه دریاهاست
 
 

 

نوشته شده در 86/09/23| ساعت 19:24| توسط صدف| |

چگونه پيچك غم ارغوان شادي را
به باغ خاطر ما پژمرده است
 
چگونه كم كم زنگار نااميدي ها
 
جلاي آيينه شورو شوق رابرده است
لبان ما ديري است
به هم فشرده چو نيلوفران نشكفته است
چنان به زندگي بي نشاط خو كرديم
كه نقش روشن لبخند يادمان رفته است
 
ببين به چهره ي اين مردمان راهگذر
دل تماميشان  غنچه ي  نخنديده است
هنوز خانه هايي از خانه هاي اين سامان
 
شبي ز بانگ سرود وسرور همخوانان
دمي ز شادي و پاكوب دست افشان
به خود نلرزيده است
ببين كه بر سر دلهامان چه اورديم
ببين ناخواسته با عمر خود چه ها كرديم
چرا چو ماتميان بي خروش ميمانيم؟
 
چرا سرود نيايش به بامداد به نور
سرود گندم باران
سرود شاليزار
سرود مادر پدر كودك
سرود وطن
سرود زندگي و عشق را نميخوانيم؟
 
يكي بپرس كه از زندگي چه ميدانيم؟
نفس كشيدن آيا نشان زيستن است؟
خموش مردن؟
يا      شور و شوق پروردن؟
چو افتاب به لحظه ها درخشيدن.
اميد و شادي و شورو نشاط بخشيدن
مگر نه اينكه غمي سهمگين به دل داريم
مگر نه اينكه به رنچي گران گرفتاريم
 
نشاط مان رابايد هميشه چون خورشيد
بلند و گرم در اعماق جان نگه داريم
 
مده به پيچك غم اب و افتاب و نسيم
بيا دو باره به فرياد ارغوان برسيم
نوشته شده در 86/09/22| ساعت 8:31| توسط صدف| |

من از روز ازل ديوانه بودم
ديوانه‌ی روي تو
سرگشته‌ی‌ كوي تو
سرخوش از باده‌ی مستانه بودم
در عشق و مستی افسانه بودم
نالان از تو شد چنگ و عود من
تار موي تو، تار و پود من
بی‌باده مدهوشم
ساغر نوشم
زچشمه‌ی نوش تو
مستي دهد مارا، گل رخسارا!
بهار آغوش تو
چو به مانگری
غم دل ببری
كز باده نوشين‌تری
سوزم همچو گل
از سوداي دل
دل، رسواي تو
من رسواي دل
گرچه به خاك وخون كشيدی مرا
روزي كه ديدی مرا
بازآ
درشام غم صبح اميدي مرا
صبح اميدي مرا
نوشته شده در 86/09/19| ساعت 8:54| توسط صدف| |

 

روزای خیلی طلایی یادته؟

 روز ترس از جدایی، یادته؟

 روز تمرین اشاره یادته؟

 شب چیدن ستاره یادته؟

 شعرای کتاب درسی یادته؟

 یادته گفتی می ترسی ،یادته؟

 عکسمون تو قاب عکس و ، یادته؟

 بله بدون مکث و یادته؟

 دستمون تو دست هم بود یادته؟

 غصه هامون کم کم بود، یادته؟

 چشم نازت مال من بود یادته؟

 دیدن من غدغن بود یادته؟

 روزگار قهر و آشتی یادته؟

                              هیج کس و جز من نداشتی ، یادته؟                      

 رویاهای آسمونی ،یادته؟

 قول دادی پیشم بمونی، یادته؟

 روزای بی غم و غصه یادته؟

 ببینم اول قصه یادته؟

 عصر ابراز علاقه یادته؟

 خبر خوش کلاغه ،یادته؟

 دست گرمت تو زمستون یادته؟

 شونه من زیر بارون یادته؟

 واسه خنده اجازه یادته؟

 اونا که می گفتی رازه ؛ یادته؟

 یادته فال های حافظ تو حیاط ؟

 یادته قسم جون شاخه نبات؟

 گل سرخا رو نچیدیم یادته؟

 یه روزی هم و ندیدیم ؛ یادته؟

 حرفامون سر صداقت یادته؟

تو ، تو مجازات خیانت ، یادته؟

 پنهونی سر قرارا ، یادته؟

 تأخیرات توی بهارا یادته؟

 گوش ندادیم به نصیحت، یادته؟

 گشتنت دنبال فرصت یادته؟

 دستات و میخوام بگیرم یادته؟

 راستی تو ، بی تو می میرم یادته؟

 دونه دادن به کبوتر یادته؟

 خاطرات توی دفتر یادته؟

 فال با نیت رسیدن یادته؟

 طعم قهوه رو چشیدن یادته؟

 واسه فال قهوه رو خوردن یادته؟

 روزی صد بار بی تو مردن ، یادته؟

 یادته دعا، یادته دعای زیر طاقیا ؟

 کنار بوته های عقاقیا ؟

 زیر اون درخت گیلاس، یادته؟

 با دوتا شاخه گل یاس؛ یادته؟

 یادته گفتن راز ،به قاصدک ؟

 یادته، چه قدر به هم گفتیم، کمک ؟

 فکر بودن توی قایق یادته؟

 تو به من گفتی شقایق، یادته؟

 پیش هم بودیم نذاشتن، یادته؟

 اونا ما رو دوست نداشتن ،یادته؟

 نامه بدون امضاء یادته؟

 اسم مستعار رویا ، یادته؟

 طرح اون انگشتر من یادته؟

 پاسخ مختصر من یادته؟

 فال حافظ شب یلدا ، یادته؟  

  اسمم و گذاشتی

شیدایادته؟

 چیزی خواستیم از خدامون یادته؟

 مستجاب نشد دعامون، یادته؟

 چشمون زدن حسودا یادته؟

 چشامون شد مثل رودا ، یادته؟

 گفتی ما باید جداشیم یادته؟

 گفتی ما باید جداشیم یادته؟

 گفتی باید بی وفاشیم ، یادته؟

 یه دفه ازم بریدی ؛ یادته؟

 خط رو اسم من کشیدی ؛یادته؟

 گفتی عشق تو هوس بود یادته؟

 گفتی خوب بود ولی، بس بود یادته؟

 حلقه من دست تو دیدم؛ یادته؟

 حلقه من دست تو دیدم یادته؟

 کلی سرزنش شنیدم ؛ یادته؟

 چشم من به چشمت افتاد یادته؟

کاری که دست دلم داد ؛ یادته؟

شاعر: مریم حیدر زاده

نوشته شده در 86/09/16| ساعت 20:2| توسط صدف| |

 باز در چهره خاموش خیال
 خنده زد چشم گناه آموزت
 باز من ماندم و در غربت دل
 حسرت بوسه هستی سوزت
 باز من ماندم و یک مشت هوس
 باز من ماندم و یک مشت امید
 یاد آن پرتو سوزنده عشق
 که ز چشمت به دل من تابید
 باز در خلوت من دست خیال
 صورت شاد ترا نقش نمود
 بر لبانت هوس مستی ریخت
 در نگاهت عطش طوفان بود
 یاد آن شب که ترا دیدم و گفت
 دل من با دلت افسانه عشق
 چشم من دید در آن چشم سیاه
 نگهی تشنه و دیوانه عشق
 یاد آن بوسه که هنگام وداع
 بر لبم شعله حسرت افروخت
 یاد آن خنده بیرنگ و خموش
 که سراپای وجودم را سوخت
 رفتی و در دل من ماند به جای
 عشقی آلوده به نومیدی و درد
 نگهی گمشده در پرده اشک
 حسرتی یخ زده در خنده سرد
 آه اگر باز بسویم ایی
 دیگر از کف ندهم آسانت
 ترسم این شعله سوزنده عشق
 آخر آتش فکند بر جانت
 
      (فروغ فرخزاد)
نوشته شده در 86/09/13| ساعت 1:16| توسط صدف| |

کاش بشود لبخند خورشید رالمس کرد
کاش در پس این نگاههای سرد ویخ زده
به اندازه ی پهنای گلبرگ گل سرخ
قدری عشق
قدری مهر وجود داشته باشد
چقدر دلم هوای دیدن لبخند یک نوزاد را کرده
چقدر دلم هوس لمس معصومیت گونه های یک طفل شیر خواره را کرده
هوس چهره ی آن دختر کوچولورا
که وقتی لبخندی تحویلش دادم
با نگاهش مرا در آغوش گرفت
آری، دلم هوای نگاههای معصوم
دست های پاک ، قلبهای لبریز از مهربانی کرده
من از تو چه خواستم ای زمانه ی غریب
جز یک شاخه گل سرخ زیبا
برای بوییدنش
برای لمس گلبرگهای مخملینش...
آری کاش باران ببارد
دلم هوای باران کرده
هوای یک حوضچه،پر از زلالی آب

 

اینو از روزمیلهام گرفتم امیدوارم خوشتون بیاد

نوشته شده در 86/09/11| ساعت 0:23| توسط صدف| |

با نگاهی به خودم
همه را می نگرم
همه چیز وهمه کس
همگی چشمه ای از عشق وسرود
و حقیقت که چه بی پرده وساده
مرا می نگرد.
درس اول اینجاست:
عشق با خورشید است
وصداقت با آب
استواری با کوه
ساده بودن با خاک
ساده می آموزم
من امید از پرواز
زندگی از لبخند
مهر را از باران
بی ریایی از برف
هر چه اینجا با ماست
همگی راهنمای دل ماست
ساده می آموزند
که چرا ما باید
همه را دوست بداریم
وعاشق باشیم.
 
 
شعر از فریبا حسینی سجادی

 

نوشته شده در 86/09/08| ساعت 14:4| توسط صدف| |

سوم آذر تولدمه نمی خواید تبریک بگید بازم یکسال گذشت با همه خوبی و بدیش
نوشته شده در 86/09/01| ساعت 12:29| توسط صدف| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست