تبليغاتX
زندگی
زندگی

ياد بگذشته به دل ماند و دريغ

نيست ياری كه مرا ياد كند

ديده ام خيره به ره ماند و نداد

نامه ای تا دل من شاد كند

 

خود ندانم چه خطائی كردم

كه ز من رشته الفت بگسست

در دلش جائی اگر بود مرا

پس چرا ديده ز ديدارم بست

 

هر كجا می نگرم، باز هم اوست

كه بچشمان ترم خيره شده

درد عشقست كه با حسرت و سوز

بر دل پر شررم چيره شده

 

گفتم از ديده چو دورش سازم

بی گمان زودتر از دل برود

مرگ بايد كه مرا دريابد

ورنه درديست كه مشكل برود

 

تا لب بر لب من م لغزد

می كشم آه كه كاش اين او بود

كاش اين لب كه مرا می بوسد

لب سوزنده آن بدخو بود

 

می كشندم چو در آغوش به مهر

پرسم از خود كه چه شد آغوشش

چه شد آن آتش سوزنده كه بود

شعله ور در نفس خاموشش

 

شعر گفتم كه ز دل بردارم

بار سنگين غم عشقش را

شعر خود جلوه ئی از رويش شد

با كه گويم ستم عشقش را

 

مادر، اين شانه ز مويم بردار

سرمه را پاك كن از چشمانم

بكن اين پيرهنم را از تن

زندگی نيست بجز زندانم

 

تا دو چشمش به رخم حيران نيست

به چكار آيدم اين زيبائی

بشكن اين آينه را ای مادر

حاصلم چيست ز خود آرائی

 

در ببنديد و بگوئيد كه من

جز او از همه كس بگسستم

كس اگر گفت چرا؟ باكم نيست

فاش گوئيد كه عاشق هستم

 

قاصدی آمد اگر از ره دور

زود پرسيد كه پيغام از كيست

گر از او نيست، بگوئيد آن زن

ديرگاهيست، در اين منزل نيست

 

 

فروغ فرخ زاد

نوشته شده در 86/07/28ساعت 0:19 توسط صدف| |

گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم

سکه خورشید را در کوره ظلمت رها سازند
 
خادمان باغ دنیا را ز روی خشم می گفتم

برگ زرد ماه را از شاخه شبها جدا سازند
 
نیمه شب در پرده های بارگاه کبریای خویش
 
پنجه خشم خروشانم جهان را زیر و رو می ریخت
 
دستهای خسته ام بعد از هزاران سال خاموشی
 
کوهها را در دهان باز دریا ها فرو می ریخت
 
می گشودم بند از پای هزاران اختر تبدار
 
میفشاندم خون آتش در رگ خاموش جنگلها
 
 می دریدم پرده های دود را تا در خروش باد
 
دختر آتش برقصد مست در آغوش جنگلها
 
می دمیدم در نی افسوني  باد شبانگاهی
 
تا ز بستر رودها چون مارهای تشنه برخیزند
 
خسته از عمری بروی سینه ای مرطوب لغزیدن
 
در دل مرداب تار آسمان شب فرو ریزند
 
بادها را نرم میگفتم که بر شط تب دار
 
 زورق سرمست عطر سرخ گلها را روان سازند
 
گورها را می گشودم تا هزاران روح سرگردان
 
بار دیگر در حصار جسمها خود را نهان سازند
 
گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم
 
آب کوثر را درون کوزه دوزخ بجوشانند
 
مشعل سوزنده در کف گله پرهیزکاران را
 
از چراگاه بهشت سبزتر دامن برون رانند
 
خسته از زهد خدایی نیمه شب در بستر ابلیس
 
در سراشیب خطایی تازه  می جستم پناهی را
 
می گزیدم در بهای تاج زرین خداوندی
 
لذت تاریک و درد آلود آغوش گناهی را
 
 
فروغ فرخزاد
نوشته شده در 86/07/26ساعت 0:18 توسط صدف| |

روزی در کنار معبدی ایستاده بودم و از کسی  که از آنجا می گذشت ماهیت  وراز" عشق" را جویا شدم.
"عشق"پرنده زیبایی است که تمنای اسارت دارد،ولی از آسیب گریزان است.
"عشق"شرابی است که عروسان صبحگاهی در سبوی ما میریزند…
"عشق" تنها گلی است که بی کمک فضول رشد کرده و شکوفه می دهد.
"عشق"تنها در بستر روح است نه جسم.
"عشق"دانش الهی  است که بینش  انسان ها را وسعت می بخشد.
شاید تاریکی،گیاهان و درختان را از دیده نهان دارد،اما هرگز نمی تواند "عشق" را از روح پنهان کند.
"عشق" حال ما را به گذشته وآینده پیوند می دهد.
کسانی که"عشق"آ«ها را رهرو خویش نمی داند،فراخوان عشق را هم نخواهند شنید.
"عشق" پدر ومادر من هستند،و هیچکس نمی داند که عشق ،آن دو را نجات داده است.
"عشق"آسایش تن در سکوت خاک و آرامش روح در عمق جاودانگی است

 

                                      جبران خلیل جبران

نوشته شده در 86/07/24ساعت 7:22 توسط صدف| |

عیدتون مبارک

نوشته شده در 86/07/19ساعت 19:14 توسط صدف| |

ترا می خواهم و دانم كه هرگز

به كام دل در آغوشت نگيرم

توئی آن آسمان صاف و روشن

من اين كنج قفس، مرغی اسيرم

ز پشت ميله های سرد و تيره

نگاه حسرتم حيران برويت

در اين فكرم كه دستی پيش آيد

و من ناگه گشايم پر بسويت

در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت

از اين زندان خامش پر بگيرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

كنارت زندگی از سر بگيرم

در اين فكرم من و دانم كه هرگز

مرا يارای رفتن زين قفس نيست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نيست

ز پشت ميله ها، هر صبح روشن

نگاه كودكی خندد برويم

چو من سر می كنم آواز شادی

لبش با بوسه می آيد بسويم

اگر ای آسمان خواهم كه يكروز

از اين زندان خامش پر بگيرم

به چشم كودك گريان چه گويم

ز من بگذر، كه من مرغی اسيرم

من آن شمعم كه با سوز دل خويش

فروزان می كنم ويرانه ای را

اگر خواهم كه خاموشی گزينم

پريشان می كنم كاشانه ای را



فروغ فرخ زاد

 

نوشته شده در 86/07/17ساعت 0:34 توسط صدف| |

آدمـــا تو زندگی ، مث یه مســــــــافرن
یه روزی دنیا می آن یه روز از دنیا می رن

قصه بودن مــــا ، آخرش رفتن مـــــاست
چیزی که جا می مونه ، دفتر خاطــره هاست

دفتری پر شـــده از ، لحظه های خوب و بد
اینه رسم روزگـــار ، از گذشتـــــه تا ابد

لحظه دربــــدری ، درد غربت کشیـــــدن
تو غبار کوچه هــــا ، زندگی رو ندیـــدن

زیر آوار زمـــــون ، گریه کردن تــا سحر
مثل سایه در غــــم و حسرت یه همسفـــر

لحظه ای که عاطفـــــه ، از دلا پر می زنه
نور مهربونیهــــــــا ، به خونه سر می زنه

وقتی دستای امید ، اشکـــا رو پاک می کنه
غم و ناامیدی رو ، یه گوشــه خاک می کنه

توی راه زندگـــی ، آره ما مسافــــــریم
بهتره که همسفــــــر ، باشیم و باهـم بریم

لحظـــــه شادی و غم ، قدر هم رو بدونیم
با لبای خاطــــــــره ، شعر عشقو بخو
نیـم

 

این شعر تو ایمیلام بود امیدوارم خوشتون بیاد

نوشته شده در 86/07/11ساعت 1:36 توسط صدف| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ