تبليغاتX
زندگی
زندگی

ترانه عاشقانه >>
شاعری ترانه عاشقانه ی زیبایی سرود . و نسخه های بسیاری از آن تهیه کردو برای دوستان و آشنایانش زن و مرد فرستاد.حتی آن را برای زن جوانی فرستاد که تنها یک بار دیده بود و آن سوی کوه ها می زیست.
یکی دو روز بعد پیکی از سوی زن جوان آمد . نامه ای آورد زن در نامه گفته بود:
بگذارید این اطمینان را به شما بدهم ترانه عاشقانه ای که برایم فرستادید بسیار مسحورم کرده. اکنون بیاید و پدر و مادرم را ببنید تا ترتیب مراسم ازدواج را بدهیم.
و شاعر به نامه پاسخ داد و نوشت : دوست من این فقط ترانه عاشقانه ای بود که از قلب شاعری بر می خاست و هر مرد و هر زنی آن را می خواند.
و زن در نامه ی دیگری پاسخ داد : بوقلمون صفت و دروغ گو !از امروز تا دم مرگ به خاطر کار تو از شاعرام متنفر خواهم بود
!

 

 

جبران خلیل جبران

 
نوشته شده در 86/04/28ساعت 1:10 توسط صدف| |

اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به يکديگر نامحدود مي
شود
 
وقت را تلف ماتم گرفتن برای اشتباهات گذشته نکن. از آنها درس بگیر و بگذر
.........................
هرگز به کسی نگو که خسته و افسرده به نظر می رسد
.............
هرگز گره ای را که میشود باز کرد نبر
...............................
مشکلات را همچون فرصت هایی برای رشد و احاطه بر خود ببین
...................
پیش از قضاوت ، حرف های هر دو طرف را گوش کن
..................
فراوان بخند . شوخ طبعی تقریبا درمان همه دردهای زندگی است
.................
از زمان یا کلمات با بی توجهی استفاده نکن . هیچ کدام قابل بازگشت نیستند
....................................................
ارزش هر لحظه را با فکر کردن به لحظه بعد از دست نده
...............
مرد بزرگ از صفات خوب دیگران استفاده می کند نه از صفات بدشان سو استفاده
......................................
خردمند به کار خویش تکیه کند و نادان به آرزوی خویش
 
نوشته شده در 86/04/14ساعت 23:43 توسط صدف| |

مادر عزیزم روزت مبارک
نوشته شده در 86/04/14ساعت 23:41 توسط صدف| |

زندگی شاپرک است خفته بر بال نسیم
می پرد تا گل صبح از شب شهر قدیم
 
زندگی شاخ گلی است از کویری زده سر
عطر جان می بخشد تاکه گردد پرپر
 
زندگی چلچله ای است گرم کوچیدن مرگ
دفتر خوانده شده روز وشب برگ برگ
 
زندگی عاطفه ایست گرم توفنده وپاک
خنده نازک گلی به کرم ورزک برگ
 
زندگی منظره ای در گذرگاه نظر
بسترگل شدن گل ناچیز بشر
 
زندگی مشغله ای است در تکاپوی زمان
فصل کشتن بهار درویدن به خزان

 

این شعر تو ایمیلام بود خوندم خوشم اومد گفتم بذارم شما هم بخونید

نوشته شده در 86/04/09ساعت 0:48 توسط صدف| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ