زندگی
در پس تنهايي من , تنهايي دورتر و دست نيافتني تري وجود دارد .
كسي كه ساكن آنجاست , تنهايي مرا بس پر ازدحام مي پندارد ؛ و سكوت مرا لبريز از فرياد و غوغا مي بيند .
و من , كه هنوز نا آرام وسرگردانم , چگونه به آن تنهايي مطلق توانم رسيد ؟
نغمه هاي آن ديار , در گوشم طنين افكن است .
و سايه ي تاريك آن , راه را از برابر ديدگانم پنهان ميكند .
پس چگونه به سوي آن تنهايي آسماني راه برم ؟
در پس اين دره ها وبلندي ها , جنگل عشق و شيدايي است .
كسي كه ساكن آنجاست , خاموشي مرا تندبادي سهمگين مي شمارد , و دلدادگان آن ديار ,
شيفتگي مرا فريبي بيش نمي دانند .
من كه هنوز نا آرام و سرگردانم , چگونه بدان جنگل مقدس خواهم رسيد ؟
من كه هنوز طعم خون در دهان دارم , چگونه آن تنهايي روحاني را درك توانم كرد ؟
من در پس اين خويشتن در بند , خويشتني آزاده دارم ,
كه در نظر او , رؤياهايم " نبردي در تاريكي " است .
من كه نوباوه اي خوار و زبونم , چگونه خويشتن آزاده ي خويش را بنياد كنم ؟
آري , پيش از قرباني كردن تمامي خويشتن هاي در بند خود ,
يا پيش از آن كه تمامي مردمان , آزاده و رها گردند ،
من چگونه خويشتن آزاده ي خويش را بنياد توانم كرد ؟
آري , چگونه برگ هايم به نوازش باد , ترانه ي پر كشيدن توانند سرود ,
بي آنكه ريشه هايم در ژرفاي تاريكي زمين , فرو روند ؟
و چگونه عقاب جانم در برابر خورشيد بال و پر تواند گشود ,
اگر لانه اي را كه به عرق جبين بنا نهاده , براي جوجه ها بر جاي ننهد ؟
جبران خليل جبران
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |

