زندگی
زندگي » زيباست، كو چشمي كه « زيبائي » به بيند ؟ كو « دل آگاهي » كه در « هستي » دلارائي به بيند ؟ صبحا « تاج طلا » را بر ستيغ كوه، يابد شب « گل الماس » را بر سقف مينائي به بيند ريخت ساقي باه هاي گونه گون در جام هستي غافل آنكو « سكر » را در باده پيمائي به بيند شكوه ها از بخت دارد « بي خدا » در « بيكسي ها » شادمان آنكو « خدا » را وقت « تنهائي » به بيند « زشت بينان » را بگو در « ديده » خود عيب جويند « زندگي » زيباست كو چشمي كه « زيبائي » به بيند ؟ پروين اعتصامي این متن تو ایمیلهام بود امیدوارم خوشتون بیاد ابن نوشته تو ایمیلام بود دیدم قشنگه نوشتم دوستام هم بخونن
سه خصلت مرا از اینکه چیزی از تو بخواهم باز می دارد
و یک خصلت مرا به درخواست از تو ترغیب می کند
آن سه عبارت است از:
امری که به آن فرمان داده ای و من در انجامش کندی کردم.
و کاری که مرا از آن نهی نمودی و به سویش شتافتم.
و نعمتی که به من بخشیدی ولی در شکرگزاریش کوتاهی کردم.
اما آنچه مرا به درخواست از تو ترغیب می کند؛
احسان توست به آنکه با نیت پاک به تو روی آورده
و از طریق خوش گمانی به درگاه تو آمده؛
زیرا که تمام احسانهایت از روی تفضل است
و نعمت هايت همه بي سبب وبدون سر آغاز
حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم
مگر می شود با کلمات ، احساس دستها را بیان کرد؟
مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با دیدگان پر اندیشه و روشن بین به من می نگری چه نشاط و لطفی دلم را فرا می گیرد ؟
می پرسی تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ این سوال را نمی دانی ؟
مگر خاموشی من ، راز دلم را به تو نمی گوید ؟
مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد ؟
راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید ، که من هر لحظه هم می خواهم به زبان آورم و هم سعی می کنم که از دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو نمی گوید ؟
عزیز من ! چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو حکایت می کند ؟
همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند ، بجز زبانم که خاموش است قطعه ای از "راز دل " آلفیری
سفري بي پايان
سفري بي مقصد
سفري بي برگشت
سفري تا كابوس
سفري تا رويا
سفري تا بودا
شبنم تاج محل
با حريق يادها همسفرم
وقتي دورم به تو نزذيكترم
با حريق يادها همسفرم
وقتي دورم به تو نزذيكترم
هق هق پارسيان
تكه ناني در خواب
بوي گندم در مشت
مشت كودك در خاك
كفش مادر در برف
چرخ يك كالسكه
گوشه ي گندم زار
بند رختي پاره
با حريق يادها همسفرم
وقتي دورم به تو نزذيكترم
با حريق يادها همسفرم
وقتي دورم به تو نزذيكترم
چمداني بي شكل
جعبه ي يك دوربين
عكس يك بازيگر
جمعه هاي بي مشق
تلي از ته سيگار
دشنه اي زنگ زده
چشم گاوي در ديس
سفره اي پوسيده
با حريق يادها همسفرم
وقتي دورم به تو نزذيكترم
با حريق يادها همسفرم
وقتي دورم به تو نزذيكترم
برج لندن در مه
جان لنون در باران
سوهو در بي حرفي
رود سن در يك قاب
متروي سن ژقمن
قهوه ي سن ميشل
پرسه اي در پيگل
كافه ها بی لبخند
با حريق يادها همسفرم
وقتي دورم به تو نزذيكترم
با حريق يادها همسفرم
وقتي دورم به تو نزذيكترم
خانه اي در آتش
بوف كوري در نور
گل ياسي در زخم
غربت لالايي
بوسه در راه آهن
سرخي لب در شب
بركه اي از فانوس
انفجاري در ماه
كو چه اي خيس از عشق
شعر سبز لوركا
ساعت 5 عصر
مستي بي وحشت
گريه هاي ژكوند
خط خوب سهراب
نامه اي آب شده
ونگوگ گوش به دست!
با حريق يادها همسفرم
وقتي دورم به تو نزذيكترم...
قالب وبلاگ : فقط بهاربيست


