تبليغاتX
زندگی

زندگی


پشت درهای بسته...
وقتی درهای قلبت رو بستی و تک و تنها میون تاریکی نشستی...
وقتی فکر می کنی هیچ قلبی برات نمی زنه وقتی فکر میکنی
نگاه های قشنگ ازت دور شدن
وقتی دیگه فکر می کنی مهربونی رفته به اسمون
وقتی فکر می کنی دیگه ستاره ها مال هیشکی نیستن
وقتی دیگه هیچ چیزی قشنگ نیست...
وقتی پشت همین درهای بسته یکی داره در میزنه و بهت میگه
دوستت دارم...
بدون اون قلب منه که میون این همه بی کسی بازم
دوستت داره  

 

 

+نوشته شده در 88/04/04ساعت14:0توسط صدف | |

همچو صبحم یک نفس باقی ست با دیدار تو

چهره بنما  دلبر تا جان برافشانم چو شمع

در شب هجران مرا پروانه ی وصلی فرست

ور نه از دردت جهان را بسوزانم چو شمع

+نوشته شده در 88/03/22ساعت20:40توسط صدف | |

کنج دریا جای عاشق بودن است

عاشقی را همچو موجی دیدن است

گاه غران پر ز شور و آتشین

گاه نرمو آشنا و دلنشین

موج عاشق ، ساحلش را می برد

خاک خود بر جای او وا مینهد

موج غم غم را ز ساحل میبرد

شور عشقی را ز خود جا مینهد

موج در یا ، قطره های یک دل است

ابر غم دار سکوت عاشق است

موج بر رخسار ساحل بوسه هاست

رنگ عشق از موج در یا پر بهاست

موج شب آرام بر ساحل زند

بوسه ای جانانه بر عاشق زند

بهترین موج در غروب خواهش است

موج بودن بهترین آرامش است

خاطر عشق جهان بی موج نیست

موج عشق این جهان بی اوج نیست

بنگر از بالا ترین بالای من

هست در موج دلم دنیای من

موج من عشق است و جانم جان تو

آتش قلبم گرفته یاد تو

من بهارم موج هایم پر صدا

در خوروشم هست امواج دعا

از خدا خواهم رسم بر ساحلت

تشنه ام تا سیر گردم از چشت

موج من در باورت  یک یاد شد

حلقه های آشنایی ساز شد

+نوشته شده در 88/03/07ساعت16:55توسط صدف | |

 

چشمهایت را ببند

به دوران کودکیت برگرد

بچه که بودی از زندگی چه میدانستی؟

نگاهت معصوم بود،
و خنده های کودکانه ات از ته دل،

بزرگترین دلخوشی ها داشتن اسباب بازی دوستت، پوشیدن کفش بزرگترها

و حتی خوردن یک تکه کوچک شکلات.

بچه که بودی حسادت، کینه و نفرت در قلب کوچکت جایی نداشت،

دوست داشتنت پاک و بی ریا بود،

و بخشیدنت با رضایت ،

چاره ناراحتی ات لحظه ای گریستن بود و بس، و این پایان تمام کدورت ها می شد،

و می خندیدی و در دنیای خودت غرق می شدی!

چه شد؟
بزرگ شدی؟؟
نگاه معصومت سردرگم شد،

و خنده هایت از سر اجبار،
اگر حسود نشدی، اگر کینه به دل نگرفتی، و اگر متنفر نیستی ،
یاد گرفتی که ببینی و تجربه کنی و مغموم شوی
می بخشی در حالی که رنجیده ای،
با تمام وجود گریه میکنی اما از ته دل نمی خندی،

برگرد !
باز هم کودکی باش سبکبار
روحت را آزاد کن

به خودت کمک کن تا از سردرگمی ها رها شوی،
تا بتوانی دوباره نفسی بکشی،
بخواه که تنها خودت باشی،
می توانی، تنها اگر بخواهی

باز هم زندگی کن،
در انتظار لبخند گرم کودکانه ات

می توان بود؟....

کاش هرگز بزرگ نمی شدیم ...

+نوشته شده در 88/02/24ساعت12:12توسط صدف | |

ياد دارم يک غروب سرد سرد

مي گذشت از توي کوچه دوره گرد.

«دوره گردم کهنه قالي ميخرم

کاسه و ظرف سفالي ميخرم

دست دوم جنس عالي ميخرم

گر نداري کوزه خالي ميخرم»

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهي زد و بغضش شکست.

«اول سال است؛ نان در سفره نيست

اي خدا شکرت ولي اين زندگيست؟»

بوي نان تازه هوش از ما ربود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

صورتش ديدم که لک برداشته

دست خوش رنگش ترک برداشته

سوختم ديدم که بابا پير بود

بدتر از آن خواهرم دلگير بود

مشکل ما درد نان تنها نبود

شايد آن لحظه خدا با ما نبود

باز آواز درشت دوره گرد

رشته ي انديشه ام را پاره کرد

«دوره گردم کهنه قالي ميخرم

کاسه و ظرف سفالي ميخرم

دست دوم جنس عالي ميخرم

گر نداري کوزه خالي ميخرم»

خواهرم بي روسري بيرون دويد.

آي آقا ! سفره خالي مي خريد . . . .؟ ! ؟

 

+نوشته شده در 88/02/20ساعت1:10توسط صدف | |

 

چه امید بندم در این زندگانی      که در ناامیدی سرآمد جوانی

سرآمد جوانی و ما را نیامد      پیام وفایی از این زندگانی

بنالم ز محنت همه روز تاشام       بگریم زحسرت همه شام تاروز

تو گویی سپندم بر این آتش طور      بسوزم ازاین آتش آرزوسوز

بودکاندرین جمع ناآشنایان      پیامی رساندمرا آشنایی؟

شنیدم سخنها زمهر و وفا.لیک      ندیدم نشانی زمهرووفایی

چوکس بازبان دلم آشنانیست      چه بهترکه ازشکوه خاموش باشم

چویاری نیست مراهمدرد.بهتر      که ازیادیارن فراموش باشم

ندانم درآن چشم عابدفریبش      کمین کرده آن دشمن دل سیه کیست؟

ندانم که آن گرم و گیرانگاهش       چنین دل شکاف وجگرسوز ازچیست؟

ندانم درآن زلفکان پریشان      دل بیقرارکه آرام گیرد؟

ندانم که ازبخت بد آخرکار      لبان که ازآن لبان کام گیرد؟

 

 

+نوشته شده در 88/02/20ساعت1:7توسط صدف | |

گرچه رفتی از برم.امافراموشم مکن

باغمت ای آشناهرشب هماغوشم مکن

همچوموج اشک ازدریای چشمم پامکش

درپی خودچون حبابی خانه بردوشم مکن

دردلم نقش هزاران داغ عشق مرده است

بیش ازاین درسوگ عشق خودسیه پوشم مکن

ساغرچشم توسرشاراست ازمستی وناز

باخیال نرگست هرشب قدح نوشم مکن

من ز سوزاشتیاق تو سرا پا آتشم

بازبا توفان بی مهریت خاموشم مکن

جوشدامشب جادوی چشمانت ز جام

با شراب نرگست ای فتنه مدهوشم مکن

+نوشته شده در 88/02/20ساعت0:51توسط صدف | |

هر که می بیند مرا، گوید پریشانی چرا
در کمند اضطراب عشق حیرانی چرا
عقل دوراندیش را کردی رها، دیدی بلا
عاشق و شوریده سر، حیران و پژمانی چرا
گشته ام بیمار عشق و داغدار و دل فکار
آشنای دل بپرسد زار و نالانی چرا
خنده ام بی اختیار و گریه ام از بی خودیست
هر کسی پرسد ز من خندان و گریانی چرا
زیر این طاق بلند آسمان دلشاد کیست
بی سبب در بند عیش و شادیِ جانی چرا
لذتی بالاتر از اندوه و درد عشق نیست
در خیالِ چاره و در فکرِ درمانی چرا
هر که را مهر و محبت نیست بیجا زنده است
در خمارِ عشقِ دل، صابر پشیمانی چرا

 
ا                                            
 صابر کرمانی

+نوشته شده در 88/01/26ساعت10:23توسط صدف | |

در گذرگاهی چنین باریک
 ور شبی این گونه دل افسرده وتاریک
کز هزاران غنچه لب بسته امید
 جز گل یخ گل در برف و در سرما نمی روید
 من چه گویم تا پذیرای کسان گردد
 من چه آرم تا پسند بلبلان گردد
من در این سرمای یخبندان چه گویم با دل سردت
من چه گویم ای زمستان با نگاه قهر پروردت
 با قیام سبزه ها از خاک
 با طلوع چشمه ها از سنگ
با سلام دلپذیر صبح
با گریز ابر خشم آهنگ
سینه ام را باز خواهم کرد
 همره بال پرستوها
 عطر پنهان مانده اندیشه هایم را
باز در پرواز خواهم کرد
گر بهار اید
گر بهار آرزو روزی به بار اید
 این زمینهای سراسر لوت
 باغ خواهد شد
سینه این تپه های سنگ
از لهیب لاله ها پر داغ خواهد شد
آه... کنون دست من خالی است
 بر فراز سینه ام جز ته هایی از گل یخ نیست
 گر نشانی از گل افشان بهاران بازمی خواهید
 دور از لبخند گرم چشمه خورشید
 من به این نازک نهال زردگونه بسته ام امید
هست گل هایی در این گلشن که از سرما نمی میرد
و اندرین تاریک شب تا صبح
 عطر صحرا گسترش را از مشام ما نمیبرد 

                                       ( سیاوش کسرائی )
 

+نوشته شده در 88/01/16ساعت18:52توسط صدف | |

اگه از تو ننوشتم ، فکر نکن سرم شلوغه
توی زندگی یه وقتا ، تنهایی رمز عبوره
اگه از چشمات گذشتم ، فکر نکن عاشق نبودم
مطمئن باش توی دنیا ، دل به تو سپرده بودم
خیلی سخته بگی میرم ، وقتی می خوای که بمونی

وقتی می خوای تو خیالت ، شعرای قشنگ بخونی
من گذشتم از تو اما ، تو همیشه بهترینی
مثل اشکی واسه چشمام ، موندگاری و صمیمی
من می خواستم تو خیالم ، ازتو تا ابد بخونم

تنها باشم بی حضورت ، رازچشماتو بدونم

من می خواستم واسه دردام ، تنهایی خونه بسازم
با نت های مهربونیت ، شعرای قشنگ بسازم

می دونستم وقتی میرم ، دیگه تا ابد غریبم
حتی واسه چشم خیست ، بی وفاترین فریبم
شاید امروز که سیاهی ،رخنه کرده تو وجودم
بدونم که راستی راستی ، روزی عاشق تو بودم

و هنوز عاشقتم


+نوشته شده در 88/01/16ساعت18:41توسط صدف | |