|
همچو صبحم یک نفس باقی ست با دیدار تو چهره بنما دلبر تا جان برافشانم چو شمع در شب هجران مرا پروانه ی وصلی فرست ور نه از دردت جهان را بسوزانم چو شمع
کنج دریا جای عاشق بودن است
عاشقی را همچو موجی دیدن است
گاه غران پر ز شور و آتشین
گاه نرمو آشنا و دلنشین
موج عاشق ، ساحلش را می برد
خاک خود بر جای او وا مینهد
موج غم غم را ز ساحل میبرد
شور عشقی را ز خود جا مینهد
موج در یا ، قطره های یک دل است
ابر غم دار سکوت عاشق است
موج بر رخسار ساحل بوسه هاست
رنگ عشق از موج در یا پر بهاست
موج شب آرام بر ساحل زند
بوسه ای جانانه بر عاشق زند
بهترین موج در غروب خواهش است
موج بودن بهترین آرامش است
خاطر عشق جهان بی موج نیست
موج عشق این جهان بی اوج نیست
بنگر از بالا ترین بالای من
هست در موج دلم دنیای من
موج من عشق است و جانم جان تو
آتش قلبم گرفته یاد تو
من بهارم موج هایم پر صدا
در خوروشم هست امواج دعا
از خدا خواهم رسم بر ساحلت
تشنه ام تا سیر گردم از چشت
موج من در باورت یک یاد شد
حلقه های آشنایی ساز شد
چشمهایت را ببند به دوران کودکیت برگرد بچه که بودی از زندگی چه میدانستی؟ نگاهت معصوم بود، بزرگترین دلخوشی ها داشتن اسباب بازی دوستت، پوشیدن کفش بزرگترها و حتی خوردن یک تکه کوچک شکلات. بچه که بودی حسادت، کینه و نفرت در قلب کوچکت جایی نداشت، دوست داشتنت پاک و بی ریا بود، و بخشیدنت با رضایت ، چاره ناراحتی ات لحظه ای گریستن بود و بس، و این پایان تمام کدورت ها می شد، و می خندیدی و در دنیای خودت غرق می شدی! چه شد؟ و خنده هایت از سر اجبار، برگرد ! به خودت کمک کن تا از سردرگمی ها رها شوی، باز هم زندگی کن، می توان بود؟.... کاش هرگز بزرگ نمی شدیم ...
ياد دارم يک غروب سرد سرد مي گذشت از توي کوچه دوره گرد. «دوره گردم کهنه قالي ميخرم کاسه و ظرف سفالي ميخرم دست دوم جنس عالي ميخرم گر نداري کوزه خالي ميخرم» اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهي زد و بغضش شکست. «اول سال است؛ نان در سفره نيست اي خدا شکرت ولي اين زندگيست؟» بوي نان تازه هوش از ما ربود اتفاقا مادرم هم روزه بود صورتش ديدم که لک برداشته دست خوش رنگش ترک برداشته سوختم ديدم که بابا پير بود بدتر از آن خواهرم دلگير بود مشکل ما درد نان تنها نبود شايد آن لحظه خدا با ما نبود باز آواز درشت دوره گرد رشته ي انديشه ام را پاره کرد «دوره گردم کهنه قالي ميخرم کاسه و ظرف سفالي ميخرم دست دوم جنس عالي ميخرم گر نداري کوزه خالي ميخرم» خواهرم بي روسري بيرون دويد. آي آقا ! سفره خالي مي خريد . . . .؟ ! ؟
چه امید بندم در این زندگانی که در ناامیدی سرآمد جوانی سرآمد جوانی و ما را نیامد پیام وفایی از این زندگانی بنالم ز محنت همه روز تاشام بگریم زحسرت همه شام تاروز تو گویی سپندم بر این آتش طور بسوزم ازاین آتش آرزوسوز بودکاندرین جمع ناآشنایان پیامی رساندمرا آشنایی؟ شنیدم سخنها زمهر و وفا.لیک ندیدم نشانی زمهرووفایی چوکس بازبان دلم آشنانیست چه بهترکه ازشکوه خاموش باشم چویاری نیست مراهمدرد.بهتر که ازیادیارن فراموش باشم ندانم درآن چشم عابدفریبش کمین کرده آن دشمن دل سیه کیست؟ ندانم که آن گرم و گیرانگاهش چنین دل شکاف وجگرسوز ازچیست؟ ندانم درآن زلفکان پریشان دل بیقرارکه آرام گیرد؟ ندانم که ازبخت بد آخرکار لبان که ازآن لبان کام گیرد؟
گرچه رفتی از برم.امافراموشم مکن باغمت ای آشناهرشب هماغوشم مکن همچوموج اشک ازدریای چشمم پامکش درپی خودچون حبابی خانه بردوشم مکن دردلم نقش هزاران داغ عشق مرده است بیش ازاین درسوگ عشق خودسیه پوشم مکن ساغرچشم توسرشاراست ازمستی وناز باخیال نرگست هرشب قدح نوشم مکن من ز سوزاشتیاق تو سرا پا آتشم بازبا توفان بی مهریت خاموشم مکن جوشدامشب جادوی چشمانت ز جام با شراب نرگست ای فتنه مدهوشم مکن
هر که می بیند مرا، گوید پریشانی چرا
در گذرگاهی چنین باریک ( سیاوش کسرائی )
|
About![]()
Home
|